31ماهگی

اُمیدِ مامان دختر شیرین زبونم ،قند عسلم اینماه هم گذشت،دقیقا تو سی و یکمین ماهگردت یعنی ۱۴دی عروسی دعوت بودیم و رفتیم تهران،عروسی دخترخاله ی بابا
دختر خوبی بودی و زیاد تو مسیر اذیتم نکردی و اونجا همکلی همبازی داشتی که اسم یکیشونم حلما بود😍😍😍
شبی که از سالن اومدیم تو خونه ی حلما اینا با بچه ها مشغول بازی بودی و چون همتون عصرش حسابی خوابیده بودین تا چهارصبح همه بیدار بودیم که یه دفعه صدای جیغ و گریه ات بلند شد اوندم تو اتاق دیدم دستتو گذاشتی رو سرت و از گریه غش کردی با هزار مصیبت صورتتو نگاه کردم و دیدم آوا لُپتو گاز گرفته و صورتت کبودِ کبود شده بمیرم برات الهی که اینقدر گریه کردی😢😢😢
الانمکه تقرییا دو هفته گذشته هنوز لُپت کبوده روزای اوا می گفتی مامان آوا رو دعوت کن خونمون گازش بگیرم منم گفتم هر کسی گاز بگیره دندوناش میریزه الانم تا خودم بعد از شیرین زبونیات میگم حلما میام گازت میگیرما بلند داد میزنی گاز بگیری دندونات میریزه😁اینه که الان میگی مامان آوا رو دعوت کن خونمون بزنمش😂😂😂
راستی شیشه شیرت رو یادته بالاخره اونم کنار گذاشتی😉اونم به راحتی🍼🍼🍼🍼
نمیدونم شاید به نظر من راحت بود شاید چون منو اذیت نکردی و گریه نکردی میگم به راحتی ،شاید خودت اذیت شدی و ریختی تو خودت☹☹☹تا چند شب شیشه شیری که سرشو بریده بودم دستت میگرفتی و میخوابیدی 😭😭😭
به هرحال که هرزمانی اینکارو میکردم برات سخت بود ببخش عزیزِ مامان اگه یه کم عجله کردم هر چند لیوان نی دار رو جایگزین کردم و هنوز همونقدر یا حتی بیشتر شیر میخوری،ولی خب ببخش اگه اذیت شدی🙇♀️🙇♀️🙇♀️
دوستت دارممامانی😚



31ماهگی
